-
:|

-
بعضیا رو پله برقی یه جوری ژست میگیرن میان پایین
انگار همین الان پروازشون مستقیم از نیویورک نشسته


ﺷَﻦ ﺷﺎﺕ ﺍﯾﻮﺭﯼ ﻟﻌﺎﻡ ﺁﺩ ﺍَﺭﺩﻩ ﺍﯼ ﺍﻭﻧﻪ ؟ ” ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﻧﺪﺍﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﺍﺵ
ﻭ ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺑﯽ ﺣﺴﯽ ﺍﺯ ﺩﻧﺪﺍﻧﭙﺰﺷﮏ ﻣﯿﭙﺮﺳﺪ


دوتا خفاش از سقف غار برعکس آویزون بودن
یکیشون پرسید بدترین روز زندگیت کی بود
دوستشم جواب میده پارسال که اسهال گرفته بودم


ﺍﮔﻪ ﻫﻤﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻣﯽﺗﻮﻧﯿﻢ ﺭﮐﻮﺭﺩ ﺑﺰﻧﯿﻢ
ﻭ ﺳﺮﺍﻧﻪٔ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪٔ ﮐﺸﻮﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻔﺮ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﻢ
ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩﻫﺎ ﺭﻭ ﻧﺨﻮﻧﯿﻢ


دیدین تو فیلمها بچه تو خواب جیغ میزنه پدر و مادرش میان بغلش میکنن !
من یه شب توخواب جیغ زدم
بابام همچون لگدی زدبه شکمم که دیگه چند ساله نتونستم جیغ بزنم
فک کنم جیغدونم پاره شده


دیشب با پورشه از الهیه رد میشدم یه بچه پرید جلو ماشین
همچین زدم رو ترمز پتو پاره شد



--
منبع : joke.parsunit.com
-

هلیا امامی
برای دیدن تمامی عکس ها
اینجا کلیک کنید


--
منبع : Parsunit.com/social/facetoop
-
اگر یک روز از زندگی ام باقی مانده باشد


از هرجای دنیا چمدان کوچکم رامیبندم راه می افتم


ایستگاه به ایستگاه...


مرز به مرز


پیدایت میکنم.. کنارت مینشینم


بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم


-

..:: به نام نامی الله ::..

[زنــــدگـی تـحملِ همه آن است که نمیخـواهــــی...]

زندگـی ممــلو از آن چیـــزی هایـی که نبـآید و هستــن
آن اتـــــــفــاق هـایی کـه نبـآید ولـی افـتادند
آن صحـنه هایی که نبـآید ولــی دیـدیــم
آن خبر هــآیی که نبـآید ولی شنیـدیم
آن آدم هـآیی نباید باشند |نباید| , ولی هستند
گـاه با زخمِ زبـآنی,
گـاه بـآ حرکـتِ بی شرمانه ایی و
گـاه حتی با یک اشـآره
چـنـان زخمی بر دلت میزنند که سـآل ها ی سـآل اثرش میمـاند
چـنان میمـانی که |واقـعـا| میمـانی...
جـدا که خلقت بعضی هـآ شوخی ایی بیـش نیست...!

همه مـا تجربه چنین آدم هایی را اطرافمان داشتیم
تجربه آن اتفـآق هایی را داشتیم که هر روز و شب کـآبوسِ اتفاق نیوفتادنشان لحظه ایی رهـآیمان نکرد!

امـا ...
اتفـآق که بیوفـتد دیگر آدم سـآبق نمیشویم
شـآید بخندیم, شـآدی کنیم...
امـآ هرگز آدمِ سابق نیستیم و نخواهیییم بود.

هر چـه برای محکم نشان دادنمان تلاش کنیم,ادعـآی بی تفاوتی کنیم
بـآز هم کافیست یک آهنگ , یک شبِ بـآرانی
یا حتی یک فیلم مارا ببرد به آن روز / ان اتفـآق و خـآطره هـآیش...!

در آن لحظه هست که عـقل و قـلب هر دو هوشیـآر شده
و نقاب هـآرا کنار میزند
شروع میکند به تجزیه و تداعی تک تک لحظه هـآ...
آن جآست که غرور و بی تفـآوتی کم رنگ میـشود...!

در همان لحظه هست که چند قطره اشکـت را پـاک میکنــی!

[این همـان اشکیست که از تـه دلِ چشمـانت جآری میشود.]


پ.ن1: اوضاع جوریِ که همه ی آدم های نرمالِ دنیا گریه میکنند!
اما من گریه نمیکـنم...نمیـآد...این جور مواقع نوشتن بـرام حکمِ گریه چند ساعته رو دآره...

پ.ن2:اتفاقای اخیر باعث شد بیاد تو ذهنم بد و خوب ببخشیـد :)


مـرسی ♣
-


مشاهده پست‌های بیشتر